سال نو
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

این دقیقه های کش دار

این روزهای بی قرار

از سر دلم دست بر نمیدارد این عاشقی

.

.

.

تو ... تو با من چه کرده ای که از یادم نمیروی ؟؟؟


 
...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

خاموشی بهانه است ....

مشترک مورد نظر

در فکر فرموشی ست .... !!!!


 
گاهی
ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:
بعـضــی وقـتـهـا دوست دارم وقـتــی بـغـضـم میگیره

خــــدا بیاد پایین و اشکامو پــاک کنه دســـتمو بگیره و بگه : آدمـــا اذیتــت میکنن ؟!

بیـــــــا بـــریـــــــم

 
* باور
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

وقتی تو رفتی

تازه آمدنت را باور کرده بودم

اما حالا انگار فهمیده ام

که آمدنت

دروغ بود

من خواب دیده ام

بهترین رویا را

- پ.ن : نه اینکه بی تو ممکن نیست - نه اینکه بی تو میمیرم

به قدری مسری حالت - که دارم عشق میگیرم


 
پرنده بی جفت
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

برایم سیگاری بگیران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون می‌ترسم،
من این ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد.
چقدر ساده‌ایم ری‌را!
نه تو، خودم را می‌گویم
من هنوز فکر می‌کنم سیب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت می‌افتد.
در آینه می‌نگرم
و از چاهی دور
صدای گریه‌ی گُلی می‌آید
که نامش را نمی‌دانم!
ری‌را ...!
گفتی برایت
از آن پرنده‌ی کوچکی
که تمامِ بهار ... بی‌جُفت زیسته بود، بنویسم!
باشد ... عزیزِ سال‌های دربه‌دری ...!
راستش را بخواهی
بعد از رفتنِ تو
دیگر کسی به آینه نگفت: - سلام!
شایع شده است
این سالها شایع شده است
که آن پرنده‌ی کوچک
روحِ شاعری از قبیله‌ی دریا بود،
یک شب آوازِ کودکی از بامِ دریا شنید،
صبح که برخاستیم
باد ... بوی گریه‌های سیاوش می‌داد،
و کسی نبود
و کسی نمی‌دانست
بر طشت‌های زرینِ گَرسیوَز
هزار کبوترِ بی‌سر
شبیهِ ستاره مُرده‌اند!

(سید علی صالحی - عاشقانه های ری را )


 
نوبت بازی
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

باورش دشوار است .

اما پیادگانی که بی سرپناه ،

از پی آن چراغ شکسته آمده بودند

می گفتند ما

هنوز همه ی آوازهایمان را نخوانده ایم .

همه ورق پاره های گل و

گشنیز نیامده را بازی نکرده ایم .

دروازه های دریا دور و

ما خسته و این تلفن بی پیر هم

که زنگی نمی زند .

ما بغضمان گرفته است

می خواهیم هم باد بیاید و هم آسمان ، آبی و

هم این خشت تشنه

در خواب آب از آینه بگوید .

دارم درست می گویم

حرفم را پس خواهم گرفت ،

با شما نبودم

شما را نمی دانم

اما آنجا پرنده ای ست

که هی مرا پناه گلبرگ ستاره ای خاموش می خواند ،

ستاره ای خاموش

با چراغ شکسته ای در دست

که از دروازه های بی گل و گشنیز آسمان می گذرد .

هی ... ، هی بازی به نوبت نشسته بی پایان !

پس کی ؟

پس فرصت ترانه بازی باران و بوسه کی خواهی رسید ؟!


 
* پاییز
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

عاشق که می شوی

در هنگـامـه ی اشتیاق و التهاب و بیقراری

دیــدار ِ " یــار "
...
سـرخ و زرد و گلگونـت می کند ؛

درست ، همانند ِ رنگهای پاییـز .

...

تــردید مکـن نازنین !

پـایـیـز ، بهــاری ست که عاشق است .



 
نمیدونم - احسان خواجه امیری
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ازین زندگی خالی منو ببر به اون سالی

که تو اسممو پرسیدی به روزیکه منو دیدی

به پله های خاموشی که با من روبرو میشی

یه جور زل بزن انگاری نمیشه چشم برداری

ازین اشکی که میلرزه منو ببر به اون لحظه

به اون ترانه شادی که تو یاد من افتادی

به احساسی که درگیره به حرفی که نفس گیره

ازین دنیا که بی ذوقه منو ببر به اون موقع

ازین دوری طولانی منو ببر به دورانی

که هر لحظه تو اونجایی زیر بارون تنهایی

منو ببر به اون حالت همون لحظه همون ساعت

به اندوه غروبی که به دلشوره خوبی که

تو چشمام خیره میمونی به من چیزی بفهمونی


 
* مسافر
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به ما آموخته اند

                  لحظه های زندگی

                                    بی همتاست و تکرار نمیشود 

ولی نمیدانم چرا زندگی من

                        تکرار تمام لحظه های تلخ و شکست هاست

-          می ترسم از سلام که هر سلام سرآغاز دردناک یک خداحافظی است

-           می ترسم از خنده که هر لبخند پیام آور اشک است و غصه

-          میترسم از روز که می آید و نمی ماند تا شب برسد

-           می ترسم از عشق که بوی بیوفایی و تنهایی میدهد

-          میترسم از زندگی که سفر کوتاهی است تا مرگ

-          و می ترسم از سفر که نه راه را میدانم و نه مقصد را

 ولی با این همه

              سهم کوچک ما از خوشبختی

                                        همین غصه ها و غم های بزرگ است


 
چراغا رو خاموش کن
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چراغارو خاموش کن ، هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی  ،چشمی که گریه کرده

چراغارو خاموش کن  ،سرگرم گریه باشم
می‌خوام به روم نیارم ، باید ازت جدا شم

فکر نبودن تو دنیامو می‌سوزونه
چراغارو خاموش کن ،‌ چشم و چراغ خونه

یه خورده آرومم کن ، نشون نده که سردی
حالا وقته دروغه ، بگو که بر‌میگردی

از شرم اشکای من رفتی چرا یه گوشه
ازم خجالت نکش ، چراغا که خاموشه

اگه دلت هنوزم باهام یکم رفیقه
یه خورده دیرتر برو فقط یه چند دقیقه


 
گردباد
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

در من بپیچ وُ شکل همین گردبادها
با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها

تنهاترین مسافر این شهر خسته ام
ناباورانه رفته ام آری زِ یادها

سیمرغ وُ بیستون وُ تب تیشه در غزل
هی شعله می کشند درونم نمادها

آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام
خط می زنند بی تو تنم را مدادها!

خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو
زخمی نزن به پیکر این اعتماد ها


 
تو
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چیزی بلد نیستم بگم تا تو رو دلداری بدم

خدا به موقع میرسه فقط به این معتقدم


 
تب تلخ
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خدا ما رو برای هم نمیخواست

فقط میخواست هم و فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه امونو دیده باشیم

تمام لحظه های این تب تلخ

خدا از حصرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

---

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

میبینم میری و میبینی میرم

تا وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرام اما

تو میدونی چقدر دلگیر این عشق

فقط چون دیر باید میرسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق


 
* اردیبهشت
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قلمم شکسته و دلم ازین همه دروغ خسته بود

روزگار ، روزی پس از روز دیگر است و روزی پس از روز ...

بزرگ ترین دروغ زندگی ، زندگی است

و امید واژه غریبی است اگر چه غربت هم دروغ است

میخواستم فقط بگویم که میدانم

میدانم که نمیآیی و من بیهوده منتظرم

ای روز بی کسالت اردیبهشتی

من مسافر غمگین روزگار توام و تو فقط امید دست نیافتنی یک رویا

اما باور کن اینجا دیگر با تو هم کسالت آور است

 


 
زلزله
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

هر چند سراپا گله هستی ای عشق

خاموشی و بی حوصله هستی ای عشق

دل در تو بنا نهاده ایم ، اما تو

روی گسل زلزله هستی ای عشق

پ.ن : 90 هم آمد


 
* مرگ مخفی ترین موهبت زندگی
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

                          من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

                          مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

                          بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

                          بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

                         یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

                         حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

                         حـالا کـه مـقـــدر شــده   آرام بگـیـــــرم

                         سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

                         بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

                         وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

                         بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

                         وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

                         تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

                         در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست


 
استخاره
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


 
* ساده
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیدار باد ولگرد در باغ گر چه سخت است

اما ، چه میشود کرد ، کرم از خود درخت است

پ.ن : هر روز این جمله رو از رادیو میشنوم : برای خوب زندگی کردن لازم نیست دیگران را تغییر بدهیم ، گاهی باید خودمان را تغییر بدهیم تا دیگران در کنارمان خوب زندگی کنند . ولی انگار من قبولش ندارم .... !!!


 
حالا که خواب رفته دلم...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حالا که خواب رفته دلم بی صدا برو

آرام رد شو از من و بی اعتنا برو!

 

اینبار حرفهای دل من نگفتنیست

اینبار را نپرس چرا و کجا؟!...برو!

 

از نو تمام خاطره ها را مرور کن!

اصلا نیا به قلب من از ابتدا! برو!

 

اصلا خیال کن که دلت جای دیگریست

اصلا خیال کن که ندیدی مرا برو!

 

بعد از تو هیچ کس به دلم سر نمی زند

در را ببند پشت سرت، بی صدا برو!

پ.ن : شاعرش حسن اسحاقی از بچه های کرج


 
قیصر امین پور
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره‌ی دودی، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

پ. ن : یادت سبز که چقدر لحظه های عاشقانه ما با تو گذشت و در همین روزها چقدر دعا کردیم که خوب بشوی و نشد !!

در برگریز درد لگدکوب می‌شوی
سروی، ولی تکیده‌تر از چوب می‌شوی

با گیسوان سربی و آن چهره‌ی صبور
داری شبیه حضرت ایوب می‌شوی

قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می‌شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی‌شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می‌شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه‌ی محبوب می‌شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده‌ام... به‌خدا خوب می‌‌شوی



 
← صفحه بعد